تبليغاتX
کلبه ی تنهایی من ...

 

فکر میکردم که عشق یک پرنده است
یک گل است
یک ترانه است
یا که خنده های کودکانه است
هر چه هست جاودانه است

•••

فکر میکنم که عشق مذهب است
آب و نان و باد و خاک و خانه نیست
مکتب است...

•••

عشق مرگ نیست
زندگی ست
سخت نیست
عین سادگی ست
عشق عاشقانه های باد و گنذم است
اولین پناهگاه کودکی
آخرین پناهگاه آدم است
روی برگ لاله های سرخ نو شکفته در سپیده دم
چو شبنم است

 

 

میدانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشک های آسمان است
اشک هایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نیست
در رویا هایم پرواز کردم...
و در اوج آسمان ها... در میان ابر ها ... در میان قطره ها ...
چه طور می شد از میان این همه قطره باران
قطره ی عاشق را پیدا کرد ؟
قطره هایی که هر وقت به زمین می ریخت
یا به دریا میرفت...یا به رود خانه...یا به صحرا می رفت و به زمین فرو میرفت...
و یا بر روی گل می نشست...

من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 18:46 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |

عشق...عشق...عشق...

چه واژه ی غریبی ....


سرد...بی معنا...خاک خورده...


چه به سرش امد؟ کسی می داند؟


ان کلمه که به ژرفای تمام زندگی بود...


حالا دیگر به عنوان یک کلمه هم از ان یاد نمی شود...


چه باید کرد...سرنوشتش این بود...


این که در ویرانی ها گم گردد...


این که دیگر هیچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد...


این که او هم تنها باشد...تنهای تنها...


سرنوشت است...کاری نمی شود کرد...


ما هم سرنوشتی داریم...درست مانند عشق...


روزی تنها...روزی بی معنی... و روزی باد مارا خواهد برد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:8 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |

چگونه این سکوت سبز را باور نکنم
در حالی که همواره به یاد تواَم
در حالی که قطرات باران زشتی ها را می برد
در حالی که چشمان تو منتظر است
و نگاه من نگران!
ای کاش بودی...
ای کاش بودی امشب
و می دیدی که اشک های من فقط بخاطر تو می بارند
و می دیدی که پنجره ها هم عشق ما را باور دارند
و سبز می گردیم من و تو از بارش این اب مقدس
و تا عمق صدا می رویم
تو اینجایی ، تو اینجایی
من می دانم
روزی خواهد رسید
که با رویش جوانه از عمق زمان
ثانیه ها تکرار نخواهد شد
و روزی خواهد رسید
که دیگر دستهای ما تنها نخواهد بود
من می دانم....
 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:5 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |

 

عیـــد آمد و فکــری برای آسمان خواهم کرد
                               یادم باشـــد روزهای آخر اسفند
                                       دستــمال خیسی روی ستاره هایت بکشـــم
                                                                                 و گلدانی کنار ماهت بگذارم
 

 همـــه رنگش زیباست ! در تجلی یک رویا... این تجلی رویــا نیست
همـــه در خواب بودن...وقت بیداری بود و آمدنــش نزدیک..باید به استقبالش رفت
او می رود تا همه را بیدار کند با وزش لطیف خــود
 چشم بیداری بر جهــان گشوده است و ندای آمدنش را می دهد...
پوشش سفیدش در میان هــوای عاشقان مبهوت گشت
و اثر سبز وجودش را به میان می آورد
سرمای لرزان دست وداع بالا آورده است
و عطر مهربانی و خوشی همه جــارا فرا گرفته است
تک صدایی در گوش طنــین می اندازد
چــه چــه پرندگانی که با جثــه ی کوچک و دلی بزرگ سرشار از محبت
ورود او را به همـــگان تبریک می گویند...
با نامش تاج بر، برگه ی سرنوشتــی تازه است
تو هم شاد باش و در جشــن شادی ما شرکت کن .

                                                                          ورودش بر همـــگان مبارک باد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:54 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |

 

سلام... حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مـــردم به ان شادمانی بی سبب می گوینـــد
با این همه تگــر عمری باقی بــود  طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته است بنویسم
دیشب در حوالــی خواب هایم سال پر بارانی بود
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنـــار پنجره بمانی  باران ببارد
اما دریغ کــه رفتن راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آنکه باران ببارد
می دانم دل من همیشه پر از هـــوای تازه باز نیامدن است
انگار که تعبیر همـــه ی رفتن ها باز نیامدن است
بی پرده بگوییم
چیزی نمانده تا من 17 سالــه خواهم شد
گونه هایم از گرمــی شراب گر گرفته است
می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند
بی قرارم  میخواهم بروم  میخواهم بمانم
هذیان میگوییم  نمیدانم
.........

نه عزیزم نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد  بی کنایه و ابهام
پس از نـــو می نویسم

سلام ! حال من خوب است اما تو باور نکــــن.....


 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:1 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |

 
 
 
خداحافظ پنجره ی من
که تنها تو به حرف های دل خسته ام گوش می دهی
خداحافظ ستاره ای که هرگز نورت را ندیدم
وخداحافظ ای اشک های بی گناه
من رفتم می روم جایز نیست
می روم تا پیدا کنم ان حقیقتی را که مرا باز می گرداند ...شاید!
شاید تو ندانی دستی را که در دستم بود ...هرگز باور نکردم
و صدایش را
غبار جاده ها را چه کسی انکار کرد
و ندانسته گفت و ندانسته خندید و ندانسته رفت
که هنوز زیر سنگینی نگاه هوس امیزش بیدار شده و به خواب می روم
و چه کسی گفت که مرگ را دوست ندارد
در حالی که مرده بود
و چه کسی اشکهای جا مانده از زمان مرا به جدایی هدیه کرد
هنوزمی توان گفت که گنگ است صدای نفسهایش
هنوزمی توان فکر کرد که امیدی هست... امیدی هست... امیدی هست
هیچ پژواکی نیست صدای قدم هایم را
به سکوت ویرانی من گوش کن
دریا ارام است...
و خبری نیست از امواج طولانی بی فکر
همه خوابیده اند
ای کاش شب بود
انگاه بیداریشان را باور نمی کردم
و قایقی را که می اید و دل می برد
و می گذرد بدون تأمل
که چرا هیچ قایق دیگری در دریا نیست
که چقدر تنها شده است
چرا بغضم را فرو دهم؟ چرا؟
بخاطر سنگ های اسمانی
یا تابلوی نقاشی گرانقیمت در موزه ی فرانسه
یا بخاطر سهراب و اشعارش
بخاطر هیچ کدام زندگی نمی کنم
بخاطر هیچ کدام هم نمی میرم
بغض من می خواهد ازاد باشد
و دوست دارد سایبان چشمانی باشد که هیچ گاه درکش نکردند
که هیچ گاه دوستش نداشتند
چقدر هوا سرد است
من می ترسم
می ترسم از ابلیسی که می گوید فرشته است
و از فردا و فردا ها
می ترسم...می ترسم...
کدامین قلب را باور کرده ای که حالا تو را باور کنند؟
شبهای من همیشه بی ستاره است...
اسمانت پر ستاره باد!
نباید اشک بریزم...!
نباید بغض کنم...!
و نباید لبخند بزنم...!
شمعی در باد را چه سود
شمعی در باد را چه سود....
شیوا را رها کنید
از زنجیر هایتان
از قفس هایتان
چاره ای نیست ای دوست
باید درخت بمانی!
باید درخت بمانی
 
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 21:43 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |

 

ای به داد من رسید ه تو رزای خود شکستن

ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من

ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید

تو شبو ازمن گرفتی تومنودادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی برای من تگیه گاهی

برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

ناجی عاطفه ی من شعرم ازتوجون گرفته

رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم

قدراون لحظه نداره که منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفربود توی کوچه های وحشت

وقتی هرسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجردوست بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی پرده ی شبو دریدی

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخورکه دوری برای من شده عادت

ای طلوع اولین دوست ای رفیق اخر من

به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من

مقصدت هرجا که باشه هرجای دنیا که باشی

اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق دست بی

 ریای من بود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 16:32 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |


زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود...مرغ عشقی خسته بود...که دلش شکسته بود...اون اسیر یه قفس...شب و روزش بی نفس...همه ارزوهاش پر کشیدن بود و بس...
تا یه روز یه شاپرک نگاشو به گوشه ای دوخت...چشمش افتاد به قفس...دل اون بد جوری سوخت...زود پرید روی درخت...تو قفس سرک کشید...تو چشم مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید...دیگه طاقت نیاورد...رفت توی قفس نشست...تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست...شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم...بریم تا اون بالاها ...سوار ابرا بشیم...یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد...بارون از برق چشااااااش روی گونش جاری شد...شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید...با خودش یه عهدی بست...نفس سردی کشید...دیگه بعد از اون قفس...رنگ تنهایی نداشت...توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت...تا یه روز یه باد سرد ..میون قفس وزید...اسمون سرخابی شد...سوز برف از راه رسید...شاپرک یخ زد و یخ...مرد وموندگار نشد...چشاشو رو هم گذاشت...دیگه اون بیدار نشد...مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد...نگاهش به اسمون...تا که دق کردش ومرد... .

 


امشب آسمان صاف است؛ ولي آسمان دل من مدت هاست كه ابري است. آسمان دل من مدت هاست كه نباريده. مدت هاست كه به اميد صداي پر مهرت سكوت كرده. مدت هاست كه نقطه ي تلاقي احساس و نگاه را از ياد برده... صداي پاي شب مي آيد. صدايي كه فرياد غريبانه ي سكوتش قلبم را به لرزه در مي آورد. ماه كو؟؟؟ كو ستاره ي دل من؟؟؟ كو صداي آواز وجود من؟؟؟آوازي كه سكوت اين شب ويرانه را مي شكست. سكوتي كه اكنون فرياد مي زند. فريادي گوش خراش... صداي فرياد شب بلند تر شده. گويي شب در وجود من است؛ شايد هم وجود من در در شب. هر چه كه هست؛ نويد به پايان رسيدن آغاز هاست.نويد نيامدن مكرر تو... شب ديگر با من انس گرفته.در رگ هايش اشك من است كه جريان دارد. ديگر جزيي از غربت بي صدايم شده... و من خودم را در ميان سياهي شب گم كرده ام. سكوتم؛ سكوت شب است. سكوتي كه مي ميرد و زنده مي شود. سكوتي كه خون مرا بر غربت لحظه هاي اين ديار مي پاشد. خون سياه مرا... خون آلوده ي من به گناه... گناه از دست دادن تو.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:54 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |

ماه من، غصه چرا؟!
اسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل ان روز
نخست گرم و ابی و پر از مهر، به ما می خندد!
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد ونفسی از سر امّید کشید
و در اغاز بهار، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!
ماه من، غصه چرا؟!
تو مرا داری و من، هر شب و روز، ارزویم همه خوشبختی توست!
ماه من!دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار ان هایی نیست، که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره ی عشق، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه ی شب،
راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد،
همه زندگی ام،غرق شادی باشد...
ماه من!غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه ی یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد نبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در ان باز کسی می خواند؛
که خدا هست، خدا هست!

و چرا غصه؟!چرا؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:36 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |

 دورها آوايي است كه مرا مي خواند
صدايم كرد ، صدايش آشنا بود . مي شناختمش ... اما نمي ديدمش ... گشتم به دنبالش ...رودي از آنجا مي گذشت . صداي رود چنان بود كه نخواستم بيش از اين دور شوم ، او را و صدايش را فراموش كردم . پاي رود آمدم . چه نواي دلنشيني و چه زيبا و اي كاش گوشم هميشه به اين صدا عادت داشت .
 گمش كرده بودم ، او را مي گويم ، ولي مي دانستم همين دور و برهاست . مي دانستم بر مي گردد و حرفش را مي زند اما حالا تا او بيايد بر مخمل سبز كنار رود مي آسايم. چه آرامشي دارد ، تا به حال اين آرام را نيافته بودم ، مي داني چرا ؟!
 هميشه دود بود و سنگين بود و فرياد بود . هميشه بوق بود و زنگ بود . هميشه تنگ بود . اما اينجا ...اينجا دشت است . فراخ است . نرم است . سبز است . سبك است . آرام است . آرام است .  هميشه خاك بود ، خاكستري بود ولي اينجا سبز است . سبز سبز 

 من چه سبزم امروز چه اندازه تنم هشيار است .

...و در اين سبزي غرقم . دلم مي خواهد بنشينم كنار رود ... كفشها را ، كفشهايم را كندم . پايم را در آب سرد و زلال رود گذاشتم . واي ! چه سرماي مطبوعي دارد . چه زيباست من عاشق آبم ! سنگهاي كف رودخانه را ببين انگار با من حرف مي زنند ... ولي مثل ماهياني كه وقتي از آب بيرون باشند مي ميرند ؛ به محض بيرون آمدن از آب لال مي شوند .  دستم را در آب زلال رود فرو كردم و مشتي سنگ بيرون آوردم ... اما ديگر صدايي نمي آيد ...  چرا حرفتان را نمي زنيد ؟ چرا فقط وقتي در آب هستيد هياهو مي كنيد ؟!اين سنگها و اين حرف زدنهايشان ديوانه ام مي كنند . صداي رود را رها كردم ، پا برهنه دويدم تا به نزديك تك درختي پاي كوه ...که از دور مي گفت : بيا . بيا . بيا دويدم ...هرچه نزديكتر مي شدم ، انگار دورتر مي شد و صدايش كم رنگ تر ، كم سوتر ...
همانطور كه مي دويدم پشت سرم را نگاه كردم ، پر از درخت ، پر از آب ، پر از سبزي ، صدايش كردم پس تو چرا تنهايي ؟ چرا پيش همة درختان ديگرت نيستي ؟ صدايم را نشنيد ... رسيدم ... دستم را حلقه كردم دور تنه اش ، انگار محبوبي يافته باشم .  اما چرا ديگر چيزي نمي گويد . گفتم : پس چه شد، تو مرا از آن همه سبزي ، از آن همه نور و آب و زيبايي با صدايت به سوي خود آوردي پس چه شد ، مگر نمي گفتي بيا ؟ من آمدم . 
 درخت سنگين و پا برجا ايستاده بود . دقيق كه شدم ديدم تنه اش قهوه اي پٍُِررنگي است كه خبر از پيري مي دهد . و سبزی اش ..، آنقدر شفاف نيست كه تازگي داشته باشد سبزی چندين و چند ساله است . جوانه ای هم در برش نيست . پس صدايش صدای زمانی است دير . پس درست كه حالا ديگر ندايی نمي شنوم . او از دير وقتهاست كه می گويد بيا . اما تنيده و كشيده است و مثل يك پيل ، بر زمين سايه افكنده. 
سرم را بر تنه اش گذاشتم ... نگاهم به سوی شقايقها رفت . شقايق ! آن هم اينجا ! كنار اين تك درخت پير !  داشتند با نسيم عشق بازی مي كردند . انگار بَِادش آمده باشد ، تند شد ، خشن شد و كنارم زد . نسيم را می گويم . دور تا دور گوشم وزيد و گفت شقايقها را با تو چه كار است ، بگذار به حال خود باشيم ...توانم را گرفت . پشتم را به درخت و شقايقها كردم و آرام آرام همانطوري كه به تنة درخت تكيه داده بودم نشستم و روي زمين پهن شدم . انگار آب می شدم . چشمهايم باز بود ، اما دلم می خواست ببندمشان ، كه كوه درخششي كرد .
مقابل چشمانم كوهی بود بلند ، سنگين ، سختِ سخت ، نه سياهِ سرد . آرام و محكم و درخششی در دلش بود كه مرا می خواند . اما آنچنان خسته بودم كه پای دويدن نداشتم . نسيم صدايم كرد و چنان وزيدن گرفت كه پناه كوه را امن تر دانستم . دويدم . اما نه آن دويدنی كه مرا به سوی درخت خواند . آهسته و پيوسته . درخشش كوه را می ديدم ... رسيدم . كوه را بغل كردم . سوارش شدم . بالا رفتم . سخت بود ، اما رفتم . درخشش كوه بالاتر مي رفت ، هرچه من بالاتر مي رفتم آن هم بالاتر مي رفت . رسيدم ...به آن بالايِ بالايِ بالا رسيدم ... اما چيزی نبود . درخششی نبود . بيمناك شدم . ترسيدم . خسته بودم . كسی صدايم كرد : بنگر !  كجا را بنگرم . ديگر ، كجا را بنگرم ؟! پس تو كجايي ؟! می دانم كه همين دور و برهايی ولي نيستی پس تو كجايی ؟

نه سنگها ، نه آب ، نه درخت ، نه شقايق ، نه باد ، نه كوه ، هيچكدام خبرت را ندادند ، پس تو ...

چشمانم از خستگي تاب ديدن نداشت ، اما چه كنم كه بايد پيدايش مي كردم . باز ندا آمد : بنگر !... ديدم ... دريايي را ديدم كه آنطرف كوه پيدا بود . كافي بود از سوي ديگر پايين بروم تا به دريای خروشان و متلاطمی برسم كه داشت فرياد مي زد.
آنقدربلند فرياد مي زد كه مي فهميدم بسيار خشمگين است .اما صدايش به من نمی رسيد . گفتم حتماً اگر جلوتر بروم صدايش را می شنوم . پايم را دريافتم و گفتم پايِ سفرم مرا به دريا برسان .
نمی توانستم بدوم ، چون بالای كوه بی رحمی بودم كه هر لحظه ممكن بود مرا ببلعد .
اما آنچناني رفتم كه صداي دريا هر لحظه نزديكتر می شد . با نهايت وجودش داد مي زد و تا صدايش به كوه مي خورد بر مي گشت و سرافكنده به خودش باز مي گشت . «اين قانون كوه و درياست .»
به محض اينكه دريا و موج دريا اوج می گيرد تا به نوک كوه برسد . كوه سنگهای تيزش را تير مي كند و بر سر موج می كوبد و به او می فهماند كه من بلند ترم و صدايم نیز اثر گذارتر ! اما ای كوه! تو كه چيزي به من نگفتی ، پس بگذار دريا را بشنوم . راحتش بگذار . بگذار بفهمم از چه اينچنين بیتاب صدايم مي كند ، حتماً حرفی دارد . پس صبر كن !  آنوقت پايين و پايين تر رفتم . دريا داشت خاموش مي شد ، و هرچه بيشتر نزديكش می شدم خاموشتر ، آنچنانی شد كه تا به پای كوه رسيدم و پای برهنه ام را از آب دريا خيس كردم ديگر آرام آرام خفته بود .و هر از گاهي يك خُرخُر بسيار ضعيفي از درونش شنيده مي شد .

- دريا را هم خاموش كردی ؟ پس تو كجايی ؟

از روي تكه سنگی كه روي آن ايستاده بودم ، خودم را روي دريا پرتاب كردم ...سبک وآرام خوابيدم . دلم می خواست واقعاً می خوابيدم ، اما نور چشمانم را مي زد.مقاومت كردم . نگذاشتم چشمانم را باز كند . آنقدر سفت پلكهايم را بسته بودم كه مژه هايمدر پوست صورتم فرو مي رفت ... ولي نور توانش بيش از من بود .
 گفتم : ای خورشيد هستي ! تا به الان زير ابر بودي بگذار بخوابم . ای ابرهاي آسمان
روي خورشيد را بپوشانيد ... خورشيد گرم تر مي شد و نورش پر توان تر ، ديگر هيچ
ابری در آسمان نبود . همه جا آب بود و تنها يك خورشيد . اگر تا ته دريا می رفتم .
می رسيدم به خورشيد.حتماً خورشيد خبر دارد تو كجايی چون او هم از جنس خودت
است . نور است . پس می روم و تا تو را پيدا نكنم از پای نمی نشينم . غَلت زنان روی آب راه خورشيد را پيمودم . وای چه دريايی . دريا چقدر وسيع است . راست می گويند كه تا چشم كار مي كند آب است و آب . ولی من نور مي خواهم خورشيد كو ؟ نور بود ، خورشيد بود ، ولی داشت فرو می رفت . فرو می رفت در آب . در همين آبی كه تاكنون خورشيد تلاًلوًاش داده بود ... چقدر بي رحم ... مي خواهد خورشيد را ببلعد . می دانستم هرچه به او نزديكتر مي شوم بيشتر در آب فرو می رود ، اما می خواستم نجاتش بدهم . پس تندتر مي رفتم . آنقدر تند كه ديگر نفسی برايم باقی نمانده بود . رسيدم به آنجايی كه می بايد . خورشيد هم قرمز شده بود و غروبش نزديك بود . دستم را دراز كردم تا بگيرمش و نگذارم آب ببردش . اما دستم يارای گرفتن نداشت . خورشيد رفت و من بی تابِ بی تاب ! خسته ! آنقدر خسته كه دلم مي خواست بروم تا عمق دريا . راستي شايد اگر مي رفتم خورشيد را پيدا می كردم . اما مثل تكه چوبي سرد و سفت و سخت روی آب مانده بودم. هيچكدام از اعضايم حسی نداشت . در فكر نيستی بودم مثل تكــة
شكسته ای بودم سرگردان روی آب ، و چه می شود آخر ...

دستم به چيزیخورد . قايق !

قايقی بود ،.. اما كسي بر آن سوار بود . می آمد كه مرا ببرد . اما او كيست ؟ بايد با او بروم يا به خواب خودم غرق باشم ؟ ..نه بهتر است در اين خستگي تنهايی را برگزينم . دلم می خواهــــد لَـَـختِ لَـَـخت افتاده بر آب رو به آسمان كنم و پاشيدن دوباره ستارگان را روي چادر شب ببينم . راستي او كيست كه اينهمه ستاره در دست دارد ؟ خوش به حالش ! اي كاش مي توانستم شبي ، يك شب ، فقط يك شب من ستارگان را روی چادر شب بپاشم . خوش به حالش !

- اما قايق نزديكتر شد و نگذاشت به آهنگ خودم آرام بخوابم . دستي از قايق بيرون آمد و مرا با خود برد . مرا با خود به درون قايق كشيد . آنقدر بي حس بودم كه حتي نديدمش . ولی آنچنان زيبا بود ، آنچنان مـَــه رو بود كه نتوانستم چشمانم را ببندم .
ـ گفتم آمدي ؟ بالاخره آمدي ؟
می خواستی جانم را بگيری ، بعد بيايی ؟ - گفت آرام باش ، آرام آرام . آمدم .
دستش را به شانه ام گذاشت . تا به اكنون سنگينی اينچنين دلنشينی احساس نكرده بودم ، پاهايم ، پاهای برهنه ام را ماليد.زخم شده بودند.

ـ گفت:خواب توانستی با پای برهنه کوه را بالا بروی .

ـ گفتم :می دانی چرا؟ اگر آن رود از همان اول ‌؛اگر همان اول حرفش را به من می زد ديگر لازم نبود به سنگها متوسل شوم..اگر سنگها و مخمل سبز کنار رود جوابم را می دادند به تک درخت پير نمی رسيدم و آنقدر به شقايق های بيگناه بدبين نمی شدم.
اگر آن کوه درخشش اش را دور نمی کرد به آب دريا نمی رسيدم و اگر اين دريای خروشان اينچنين آرام نمی خفت به ابرها نمی گفتم روی نور را بپوشانند واگر آن خورشيد عزيز را نمی بلعيد تو را به زحمت نمی انداختم .

ديگر صدايی برايم نمانده بود.تمام عصارهً وجودم را در راه گذاشته بودم .ديگر هيچ يارايی نداشتم....

ـ دستم را فشرد و گفت: اگر اينچنين که تو می گويی می شد من هم نمی آمدم و مرا نمی ديدی . پس بدان که رود سزاوار اين بود که خروشان باشد ..تا آنوقت که برايش مـَسير بود و سنگها می بايست به هم می ساييدند وصدا می کردند تا آن لحظه معلوم که در آبندو مخمل سبز کنار رود از آن مخمل سبز شده که رود با او بوده ؛ وقتی رود را فرمان ديگر آمده مخمل سبز نيز می بايست با وفا باشد و چيزی نگويد..و درخت سبز..تک درخت پيردور از جنگل ..از آن اينچنين تکيده و تنيده شده وسالهاست پير جنگل است که به موقع ندا داده بـــیـــا و چون به آن رسيده اند خاموش گشته..و شقايق ها از آن دور تا دور درخت حلقه زده اند که بداند پير نشده و هنوز هم توان ندا دادن در او باقيست..وباد از آن اينچنين عشق بازی می کند تا شقايق ها را بيارايد..وکوه درخشش اش را دارد هميشه داشته..و هميشه دارد.اما از آن رو تو آنرا نيافتی که درخشش اش سرابی است واقعی اما از دور نمی نمايد..درخشش واقعی دريايی است که پشت کوه نهفته است و تو در آن شدی ..و دريا از آن رو فرياد می کرد که ابرها صدايش را بشنوند و نور نمايان شود و وقتی ابرها کنار رفتند ديگر دريا آرام شد..و نور بر دريا حاکم شد و دريا همين را می خواست ..و نور از آن به قرمزی گراييد و به دريا فرو رفت که تو چادر زيبای غرق ستاره شب را بيابی و سکوت را وآرامش را.

و در اين اوج بد حالی و خستگی که تو را يارايی نبود و در دل همين شب «ماهرويي»

همچون من بيايد وتو بياسايی!

من سعادتم مرا درياب ..... !!!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:25 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |