
بار دیگر زیبا سلام....... زيبا سلام.... زيبا هواي حوصله ابري ست .... چشمي از عشق ببخشايم..... تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا زيبا...زيبا هنوز عشق...در حول و حوش چشم تو مي چرخد....از من مگير چشم...دست مرا بگير و کوچه هاي محبت را با من بگرد...يادم بده چگونه بخوانم ... تا عشق در تمامي دلها معنا شود ...زيبا... آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس مي کنم ...آنگونه عاشقم که نيستان را ... يکجا هواي زمزمه دارم ... آنگونه عاشقم که ....هر نفسم شعر است ...
زيبا کنار حوصله اي بنشين....بنشين مرا به شط غزل بنشان ... بنشان مرا به منظره ي عشق
بنشان مرا به منظره ي باران... بنشان مرا به منظره ي رويش ... من سبز مي شوم
زيبا ...زيبا ستاره هاي کلامت را ... در لحظه هاي ساکت عشق ... برمن ببار...
بر من ببار تا که برويم بهاروار ... چشم از تو بود و عشق ... بچرخانم بر حول اين مدار ...
تمام حرف دلم اين است ... من عشق را به نام تو کردم آغاز ... در هر کجاي عشق که هستي
آغاز کن مرا !
رمضان مبارک !
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:35 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

مـــرده ای می نالید زیر آوار فشار قبرش زیر انبوه شب تاریکش بین تنهایی بی پایانش
مرده ای نای تقلاش نبــود مرده از سایه ی خود میترسید در کفن مهـر به دیباش نبود
خفته ام دیر زمانی ست درین قبر سکوت مرده ام لحظه ی تاریست که فریاد نبود
در شبــم مهلــت لبخنــد نماند در دلــم فرصت احساس نبــود .....
خــال ام زهرچه پرکند مرا ز هیج ای سکــون بی زمان امان خالــی ام ز خویش
سایه های آسمان به روی بستر تنم می برد مرا به بیکران
و میل رفتن از حضور می برد مرا ز دیگران تو مــرا رها به خویش خوانده ای
مرا ز من رهانده ای با توام گسسته از زمان نیمه ماند این لغات لنگ
من سکوت میکنـــم مرا بخــوان
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:2 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

من امشب با تمام نورهای دور یا نزدیک با هر دانه ی شبنم و با هر قطره ی باران از احساس غریب خویش خواهم گفت:
منم این من که من را گم شدم یک شب و دیگر گونه انسانی درونم زاده شد ناگه منم این آهنین پیکر
که با من نیست هم آوا غریبم با خودم ای وایدراین آشوب بی پروا مــنم از جنس طوفانم ولــی قلبم پر از خورشید پر از افسانه ی ناهید و این طوفان و این خــورشید درونم را چو یک آواره آشفته مرا در خویش افسرده نمی دانم پر از شعرم و یا آماده ی پیکار پر از احساس پاییزم و یا یک سایه از دیوار نمی دانم بخوابم یا مترسک باشم آهسته دمی اینسان دمی آنسان شــدم از خویشتن خسته سکوتم را درآمیزم
و غرق بی کلامی ها و یا فریاد یک مجنون بی پــروا چه باید بود و باید زیست در این دنیای آشفته ؟!
به دانه دانه ی تسبیح خــواهم برد هر روزم به فرداهای گم در گم به رویاهای دیروزم نمیدانم رها گردم
به دست سرنوشت خویش، بـــی اندوه و چون یک قایق چوبی بدون غــم بدون روح ! و یا برخیزم و چون هیبت یــک کوه با صد دشنه و دشنام این دنیــا در آمیزم به یمن قامت آن کوه خـــدایا !! مهـــربانا !!
پاره شد تسبیح و ذهن و مهـــره های دل در افتادند در دامان آرامت رهــا گشتم به درگاهت مــرا دریاب
گم کـــن
نیست کــن اینک
در اوج ناب والایت....
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:15 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

میدانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشک های آسمان است 
فکر میکردم که عشق یک پرنده است
یک گل است
یک ترانه است
یا که خنده های کودکانه است
هر چه هست جاودانه است
•••
فکر میکنم که عشق مذهب است
آب و نان و باد و خاک و خانه نیست
مکتب است...
•••
عشق مرگ نیست
زندگی ست
سخت نیست 
عین سادگی ست
عشق عاشقانه های باد و گنذم است
اولین پناهگاه کودکی
آخرین پناهگاه آدم است
روی برگ لاله های سرخ نو شکفته در سپیده دم
چو شبنم است
اشک هایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نیست
در رویا هایم پرواز کردم...
و در اوج آسمان ها... در میان ابر ها ... در میان قطره ها ...
چه طور می شد از میان این همه قطره باران
قطره ی عاشق را پیدا کرد ؟
قطره هایی که هر وقت به زمین می ریخت
یا به دریا میرفت...یا به رود خانه...یا به صحرا می رفت و به زمین فرو میرفت...
و یا بر روی گل می نشست...
من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:46 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

عشق...عشق...عشق...
چه واژه ی غریبی ....
سرد...بی معنا...خاک خورده...
چه به سرش امد؟ کسی می داند؟
ان کلمه که به ژرفای تمام زندگی بود...
حالا دیگر به عنوان یک کلمه هم از ان یاد نمی شود...
چه باید کرد...سرنوشتش این بود...
این که در ویرانی ها گم گردد...
این که دیگر هیچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد...
این که او هم تنها باشد...تنهای تنها...
سرنوشت است...کاری نمی شود کرد...
ما هم سرنوشتی داریم...درست مانند عشق...
روزی تنها...روزی بی معنی... و روزی باد مارا خواهد برد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:8 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:5 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

عیـــد آمد و فکــری برای آسمان خواهم کرد همـــه رنگش زیباست ! در تجلی یک رویا... این تجلی رویــا نیست ورودش بر همـــگان مبارک باد
یادم باشـــد روزهای آخر اسفند
دستــمال خیسی روی ستاره هایت بکشـــم
و گلدانی کنار ماهت بگذارم
همـــه در خواب بودن...وقت بیداری بود و آمدنــش نزدیک..باید به استقبالش رفت
او می رود تا همه را بیدار کند با وزش لطیف خــود
چشم بیداری بر جهــان گشوده است و ندای آمدنش را می دهد...
پوشش سفیدش در میان هــوای عاشقان مبهوت گشت
و اثر سبز وجودش را به میان می آورد
سرمای لرزان دست وداع بالا آورده است
و عطر مهربانی و خوشی همه جــارا فرا گرفته است
تک صدایی در گوش طنــین می اندازد
چــه چــه پرندگانی که با جثــه ی کوچک و دلی بزرگ سرشار از محبت
ورود او را به همـــگان تبریک می گویند...
با نامش تاج بر، برگه ی سرنوشتــی تازه است
تو هم شاد باش و در جشــن شادی ما شرکت کن .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:54 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

سلام... حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مـــردم به ان شادمانی بی سبب می گوینـــد
با این همه تگــر عمری باقی بــود طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته است بنویسم
دیشب در حوالــی خواب هایم سال پر بارانی بود
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنـــار پنجره بمانی باران ببارد
اما دریغ کــه رفتن راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آنکه باران ببارد
می دانم دل من همیشه پر از هـــوای تازه باز نیامدن است
انگار که تعبیر همـــه ی رفتن ها باز نیامدن است
بی پرده بگوییم
چیزی نمانده تا من 17 سالــه خواهم شد
گونه هایم از گرمــی شراب گر گرفته است
می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند
بی قرارم میخواهم بروم میخواهم بمانم
هذیان میگوییم نمیدانم
.........
نه عزیزم نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد بی کنایه و ابهام
پس از نـــو می نویسم
سلام ! حال من خوب است اما تو باور نکــــن.....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:1 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 21:43 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

ای به داد من رسید ه تو رزای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید تو شبو ازمن گرفتی تومنودادی به خورشید اگه باشی یا نباشی برای من تگیه گاهی برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی ناجی عاطفه ی من شعرم ازتوجون گرفته رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدراون لحظه نداره که منو دادی نشونم وقتی شب شب سفربود توی کوچه های وحشت وقتی هرسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود وقتی زخم خنجردوست بهترین لباس من بود تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی برام از روشنی گفتی پرده ی شبو دریدی یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخورکه دوری برای من شده عادت ای طلوع اولین دوست ای رفیق اخر من به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من مقصدت هرجا که باشه هرجای دنیا که باشی اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود 
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 16:32 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|
